بیهودگی و هرزگی و تنهایی
یک عشق که از دریچه ی بینایی
در خانه ی دیوانه ی دل وارد شد
از ساقه ی ساق دختری هرجایی
***
هرچند قیافه ی تو را یادم نیست
امروز کسی که دل به او دادم نیست
دیروز لبی ز بوسه ی کسی تر کردم
او نیز شبیه تو ولی آدم نیست
***
هرچند نمی شود تو را پیدا کرد
در فکر دلم نمی شود تو را هاشا کرد
مثّانه ی فکر من پر از بودن توست
باید شبی عاقبت مرا سرپا کرد
***
این قافیه های سرد و سرماخورده
با رایحه های خسته و دلمرده
یک شاعر بی رمق که پنهان شده است
در سایه ی یک رباعی سرخورده
***
او فارغ از آنکه حق و سهمش این است
یا اینکه زمانه درک و فهمش این است
گهگاه نگاه خسته ای از خورشید
پاییز تمام لطف و رحمش این است
***
انگار به رویای تو عادت کردم
جز راه خیالت همه را سد کردم
تو بود و نبودت همه پاک است و خوش است
بی تو به خودم ولی چه بد بد کردم
***
این بار رباعی مرا از بر کن
یک جام دگر بگیر و در ساغر کن
ما اهل جهنمیم و دوزخ زیباست
بیگانگی بهشت را باور کن
***
ای شعر بدان که شاعرت می میرد
بیهوده ولی به خاطرت می میرد
با سکته ی این مصرع اگر شعر نمرد
در مصرع آخر عاقبت می میرد
***
ای وای چرا نمایی از ساقت نیست
من می شنوم، صدایی از ساقت نیست
با این همه در خیال خشکیده ی من
هرگز سخن رهایی از ساقت نیست