در سراشیبی روزگار
چون رود که به دریا می ریزد
مغرور و سربلند به هرآنچه هست
فلانی، آسوده بشاش که ما از ترس
شاشبند شده ایم
فلانی آسوده بخواب، بخور، بیدار شو که ما روزهاست که مرده ایم
با دختران دلخواه که هیچ
با فاحشه های شهر هم نه
در خیالمان هم جرات نمی کنیم
عزمت را راست کن
فلانی، آسوده سکس کن که ما نسل در نسل عقیم بوده ایم