کودتا
ساعت ٧:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۳٠ : توسط : رضا کشمیر

در کشور با شکوه دیوان شاعر

تو با سفیر فتنه گرت

انقلاب یاس می کنی

 

با کودتا،

         با سرکوب تمام احزاب احساسش

تو با فرستاده ات به قلب شاعر ...

-نامش چه بود ؟     ها! -

                                نه


 
به بهانه ی ارشاد
ساعت ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢۱ : توسط : رضا کشمیر

به بهانه ی ارشاد حتی 

گشتی در این شهر بزن

که مبادا تن اندیشه ای

اسیر شهوت دنیاپرستی شود

 

برای حریم دل

برای حرمت چشمانش فکری بکن

اصلا تمام مجرمان را -بی محاکمه- به زندان تنهایی بفرست

خدارا ...

کاری بکن

حرفی بزن

در شهر گشتی بزن

این شهر، فقیر اذهان باکره است


 
پاییز می رود ...
ساعت ۳:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢ : توسط : رضا کشمیر

پاییز می رود

نه شعری برای سرودن

نه جوجه ای برای شمردن دارم

تنها تو را دوست

و دیگر هیچ ندارم

 

 

پی نوشت :‌ خداحافظی پارسال


 
خاموشی
ساعت ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢۳ : توسط : رضا کشمیر

با این تن رخوت زده در بیهوشی

در کنــج اتاق خـلوتت  خاموشی

دریای خیال خشک و بی آب منی

افسوس لباس تنگ را می پوشی


 
عشق نوجوانی
ساعت ٢:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱٧ : توسط : رضا کشمیر

برای تو می نویسم

چونان که درختان برای پاییز

خسته از فصل سبز

در انتظار قدم های زرین خنکای یک فصل

 

همچون دختری عاشق در انتظار دلباخته ای با ریش های بور

با یک یارانی بلند قهوه ای سوخته

که غروب یک روز بارانی پاییز

دستش را خواهد گرفت تا در گودال پرآب عشق نوجوانی اش سر بخورد


 
رباعی های بی ربط
ساعت ٧:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۸ : توسط : رضا کشمیر

بیهودگی و هرزگی و تنهایی

یک عشق که از دریچه ی بینایی

در خانه ی دیوانه ی دل وارد شد

از ساقه ی ساق دختری هرجایی

***

هرچند قیافه ی تو را یادم نیست

امروز کسی که دل به او دادم نیست

دیروز لبی ز بوسه ی کسی تر کردم

او نیز شبیه تو ولی آدم نیست

***


هرچند نمی شود تو را پیدا کرد

در فکر دلم نمی شود تو را هاشا کرد

مثّانه ی فکر من پر از بودن توست

باید شبی عاقبت مرا سرپا کرد

 

***

 

این قافیه های سرد و سرماخورده

با رایحه های خسته و دلمرده

یک شاعر بی رمق که پنهان شده است

در سایه ی یک رباعی سرخورده

***

او فارغ از آنکه حق و سهمش این است

یا اینکه زمانه درک و فهمش این است

گهگاه نگاه خسته ای از خورشید

پاییز تمام لطف و رحمش این است

***

 

انگار به رویای تو عادت کردم

جز راه خیالت همه را سد کردم

تو بود و نبودت همه پاک است و خوش است

بی تو به خودم ولی چه بد بد کردم

***

این بار رباعی مرا از بر کن

یک جام دگر بگیر و در ساغر کن

ما اهل جهنمیم و دوزخ زیباست

بیگانگی بهشت را باور کن


***

ای شعر بدان که شاعرت می میرد

بیهوده ولی به خاطرت می میرد

با سکته ی این مصرع اگر شعر نمرد

در مصرع آخر عاقبت می میرد

***

ای وای چرا نمایی از ساقت نیست

من می شنوم، صدایی از ساقت نیست

با این همه در خیال خشکیده ی من

هرگز سخن رهایی از ساقت نیست



 
دختران درخت
ساعت ٩:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱٧ : توسط : رضا کشمیر
باید اشک بریزم
گریه گریه التماس کنم مثل پاییز
تا آرام آرام عریان شوند برایم
                                   دختران درخت ...

آرام آرام خواب می شوند در آغوشم
و عجیب است اینکه باز سرد می شوم مثل زمستان
روی عورشان را نرم و سپید می پوشانم
                                 می گذارم تا آبستن بهار شوند

 
فقیهان چشم پوشنده
ساعت ٧:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱۳ : توسط : رضا کشمیر

این اصلی ترین دلیل نیست

اما شک ندارم حاضرند صف ببندند

در اصلی ترین میدان شهر

برای بوسیدن ساقهایت

پرهیزگارترین فقیهان چشم پوشنده


 
← صفحه بعد